به علت فیلتر، آدرس سایت را عوض نمودم، آدرس جدید:
www.ForFreeIR1.blogspot.com

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

زنان علی بن ابی طالب



سخن از نسب علی علیه السلام
وی علی پسر ابوطالب بود. نام ابیطالب عبد مناف بود، پسر عبدالمطلب بن هاشم ابن عبد مناف مادر علی علیه السلام فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف بود. (تاریخ طبری)


سخن از وصف علی بن ابی طالب
اسحاق بن عبدالله گوید : از ابو جعفر محمد بن علی پرسیدم : وصف غلی علیه السلام چگونه بود؟ گفت : « مردی بود تیره و پر رنگ، با چشمان درشت و شکم بر آمده، و سر طاس، مایل و کوتاهی. » (تاریخ طبری)


خودتان قضاوت کنید، کدام یک از عکس های فوق به روایت فوق نزدیک تر است.


شیعیان علی را در حد خدا می پرستند، من هم سعی می کنم شما را از جنبه های دیگر زندگی او آگاه سازم. مدام دم از عدالت علی زده می شود، بسیاری صحت تاریخی ندارد و برخی هم اساسا ارزش نیست ولی از آنجایی که علی انجام داده برای شیعیان مقدس جلوه می کند. به عنوان مثال برادر کور و فقیرش اشتباهی مرتکب شده و ظاهرا از او چیزی ناحق می خواهد، اگر نمی خواهد از اموالی که از ملل دیگر غارت کرده اند و بعد نامش را بیت المال نهاده اند به فقیر بدهد از جیب خودش بپردازد، اگر خودش ندارد، برود کار کند، اگر نمی خواهد خودش را بزحمت بیاندازد او را نصیحت کند. ایشان که خیرشان نمی رسد حداقل شر مرساند. ذغال کف دست آدم نابینا نهادن دیگر چه حرکتیست؟

اصلا نمی دانم ما ایرانیان شیعه 1400 سال است که با نام علی و فرزندان علی بیمار شفا می دهیم، خوب آسمان به زمین می آمد که لطف می کرد بجای ذغال یک مقدار ناقابل از آب دهن یا بینی و یا ... بر چشم این بیچاره می مالید تا بینا می شد؟!

بعد اگر بگویند وحشی عده ایی موضع می گیرند، آخر ذغال کف دست گذاشتن حرکتی وحشیانه است یا خیر؟ البته احتمالا این حرکت در مقابل با سر بریدن هفتصد هشتصد انسان در یک روز یک تذکر کوچک و پند آموز بحساب می آید و شاید نشانه ی متمدن شدن ایشان بوده!


انسان نیازها و تمایلات مختلفی دارد، یکی از این نیازها، نیازهای جنسی ست. به نظر من این که هر کسی چگونه نیازهای زندگیش از جمله نیازهای جنسیش را برطرف نماید مربوط به خود اوست، ولی وی باید روشی را انتخاب کند که حق دیگران را ضایع ننماید.

یکی از مشکلات دین مبین اسلام از نظر من این است که مرد با هر چند زن که خواست (در شیعه 4 عقد و تعدادی نامعلوم صیغه، در تسنن 4 عقد ) بخوابد ولی زنانش فقط حق دارند فقط با او باشند، بعد از جدایی مرد دقایقی بعد می تواند با زنی دیگر باشد، ولی زن جدا شده باید عده ( تقریبا 40 روز ) نگه دارد.

یا باید رابطه ی میان زن و مرد یک به یک باشد، و یا اگر قرار شد طرفی با چند نفر باشد، طرف مقابل هم حق انجام چنین کاری را داشته باشد.


سخن از همسران و فرزندان علی

نخستین زنی که گرفت فاطمه دختر پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بود که جز او زنی نگرفت تا در گذشت. از فاطمه حسن و حسین را داشت. گویند فرزند دیگری از او داشت به نام محسن که در خردسالی در گذشت، با زینب کبری و ام کلثوم کبری.

پس از فاطمه ام البنین دختر حزام را به زنی گرفت که عباس و جعفر و عبدالله و عثمان را برای وی آورد که با حسین علیه السلام در کربلا کشته شدند و به جز عباس دیگران دنباله نداشتند. لیلی دختر مسعود بن خالد را به زنی گرفت و عبید الله و ابوبکر را برای وی آورد که به گفته ی هشام بن محمد در طف با حسین کشته شدند.

و نیز اسمای خثعمی دختر عمیس را به زنی گرفت که به گفته ی هشام بن محمد، یحیی و محمد اصغر را برای وی آورد، چنانکه هم او گوید دنباله نداشتند اما به گفته واقدی اسما یحیی و عون را برای علی آورد. بعضیها گفته اند محمد اصغر از کنیزی زاده بود. واقدی نیز چنین گفته است، به گفته وی محمد اصغر با حسین کشته شد.

و هم علی بن ابیطالب، از صهبا، ام حبیب دختر ربیعه بن بجیر بن عبد که از جمله اسیران خالدبن ولید در اثنای حمله به عین التمر بود عمر و رقیه را آورد. عمر چندان بزیست که به سن هشتاد و پنج سالگی رسید و یک نیمه میراث علی علیه السلام از آن وی شد و به ینبع در گذشت.

و هم او علیه امامه دختر ابوالعاص بن ربیع را که مادرش زینب دختر ابو العاص بن ربیع را مادرش زینب دختر پمبر خدا صلی الله علیه و سلم بود به زنی گرفت که محمد اوسط را آورد.
محمد اکبر که او را محمد بن حنیفه گویند نیز فرزند علی بود که از خوله دختر جعفر بن قیس از بنی حنیفه. محمد بن حنیفه به طایف در گذشت و ابن عباس بر او نماز کرد.

و هم او علیه السلام ام سعید دختر عروه بن مسعود ثقفی را به زنی گرفت که ام حسن و رمله کبری را از او آورد،

هم او از زنان مختلف دخترانی داشت که نام مادرانشان را نگفته اند. از جمله ام هانی و میمونه و زینب صغری و رمله صغری و ام کاثوم صغری و فاطمه و امامه و خدیجه و ام کرام و ام سلمه و ام جعفر و جمانه و نفیسه که همگی دختران علی علیه السلام بودند و مادرانشان کنیزان مختلف بودند.

و هم او علیه السلام محیاه دختر امروالقیس بن عدی بن اوس کلبی را به زنی گرفت که دختری برای وی آورد که به خردسالی در گذشت.
واقدی گوید : دخترک به مسجد می آمد بدو می گفتند دایی هایت کیانند؟ می گفت : وه وه یعنی کلب (سگ).

واقدی گوید: پنج کس از فرزندان علی دنباله داشتند حسن و حسین و محمد ابن حنفیه و عباس پسر کلابی و عمر پسر زن تغلبی. (تاریخ طبری)


الا هم صل الی محمد و آل محمد، خوب گوش شیطون کر ظاهرا تموم شد! خدا پدر و مادر ابن ملجم و بیامرزه و گرنه خدا می دونه چقدر دیگه من بدبخت باید تایپ می کردم. خوبه تونستن ایرانو غرارت کنن و گرنه کدوم حقوق و منبع درآمده که بتونه این همه زن و بچه و کنیز و سیر کنه؟


چند نکته این روایت دارد، که شاید به علت طولانی بودن به آن ها دقت نکرده باشید.

در کتب اهل تسنن خوانده بودم که فاطمه مریض شد و مرد و کسی کتف او را نشکسته، در اینجا هم بیان شده که محسن در خردسالی مرده است. " گویند فرزند دیگری از او داشت به نام محسن که در خردسالی در گذشت"

نام فرزندان علی، که در بین آن ها "ابوبکر، عمر، عثمان" دیده می شود، پس روابطشان از ابتدا با هم بد نبوده و اگر هم در آینده بد شده بخاطر جنگ بر سر خلافت بوده است.

بجز عباس برادران ناتنی دیگرش از جمله "جعفر و عبدالله و عثمان و محمد اصغر و عبید الله و ابوبکر" نیز با حسین کشته شدند، شایسته است که حکومت حداقل در مراسم عذاداریش یادی از فرزندان علی بکنند، ولی این یاد همراه با آوردن نام "ابوبکر" و "عثمان" است.

لیست بالا نام تمام زنان علی نیست. " هم او از زنان مختلف دخترانی داشت که نام مادرانشان را نگفته اند."


به نظر من این تعداد زن و کنیز ( که تعداد آن ها هم مشخص نیست ) نشانه ی میل جنسی بالا و تمایل به تنوع در رابطه ی جنسیست. شاید از نظر علی پرستان, علی برای کمک کردن به این زنان آن ها را به زنی می گرفته، ولی این حرف منطقی نیست، مگر برای کمک کردن به یک زن حتما باید با او همبستر شد؟

اصلا شاید به همین علت به برادر نابینای خود کمک نکرد!

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

مرگ نوشته ی صادق هدایت

چند روزیست به مرگ فکر می کنم، در حین نوشتن پستی در این باره به یاد نوشته ی نویسنده ی بزرگ و محبوبم - صادق هدایت – درباره ی مرگ افتادم. دست از نوشتن کشیدم و ترجیح دادم نوشته ی زیبای او را در وبلاگم قرار دهم.


مرگ - صادق هدایت
چه لغت بیمناک و شور انگیزی است! از شنیدن آن احساسات جان گدازی به انسان دست می دهد: خنده از لب ها می زداید، شادمانی را از دل ها می برد، تیرگی و افسردگی آورده، هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود نخواهد داشت. از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره ی روی زمین دیر یا زود می میرند: سنگ ها، گیاه ها، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی ره سپار شده، در گوشه ی فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند. زمین لاابالانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند؛ طبیعت روی بازمانده آن ها دوباره زندگانی را از سر می گیرد: خورشید پرتو افشانی می نماید، نسیم می وزد، گل ها هوا را خوشبو می گردانند، پرندگان نغمه سرایی می کنند، همه ی جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند، زمین می پروراند، مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی را درو می کند ...



مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آن ها را یکسان می کند: نه توانگر می شناسد نه گدا، نه پستی نه بلندی و درمغاک تیره آدمیزاد، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند، تنها در گورستان است که خون خواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند، بی گناه شکنجه نمی شود، نه ستمگر است نه ستم دیده، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد را نمی بینند، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. بهترین پناهی است برای درد ها، غم ها، رنج ها و بیدادگری های زندگی. آتش شرر بار هوی و هوس خاموش می شود. همه این جنگ و جدال ها، کشتار ها، درندگی ها، کشمکش ها و خود ستایی آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرد و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد.



اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند، فریاد های نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستادند. اگر زندگی سپری نمی شد، چقدر تلخ و ترسناک بود، هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فرینده جوانی را خاموش کرده، سرچشمه مهربانی ها خشک شده، سردی، تاریکی و زشتی گریبان گیر می گردد. اوست که چاره بخشد، اوست که اندام خمیده، سیمای پرچین، تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آن را از دوش بر می داری، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهی، تو نوشداروی ماتم زدگی و ناامیدی می باشی، دیده سرشگبار را خشک می گردانی، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش می کند و می خواباند، تو زندگانی تلخ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانده و در گرداب سهمناک پرتاب می کند، تو هستی که به دون پروری، فرومایگی، خود پسندی، چشم تنگی و آز آدمیزاد خندیده، پرده از روی کارهای ناشایسته ی او می گسترانی. کیست که شراب شرنگ آمیز تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است، فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو ناروا و بهتان می زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند، تو سرود فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند، تو فرستاده سوگواری نیستی، تو تو درمان دل های پژمرده می باشی، تو دریچه امید به سوی ناامیدان باز می کنی، تو از کاروان خسته و درمانده ی زندگانی مهمان نازی کرده آن ها را از رنج راه و خستگی می رهانی، تو سزاوار ستایش هستی، تو زندگانی جاویدان داری .....


۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

ده اندیشه‌ای که مسیر تاریخ را عوض کرد


نشریه گاردین بخشی دارد به نام تاپ تن (Top 10) که در آن چهره های سرشناس، ۱۰ کتاب یا موسیقی یا فیلم و یا اندیشه‌ی برتر یا بدتر را در زمینه ‌ای مشخص انتخاب کنند. یکی از این موارد، انتخاب ۱۰ اندیشه‌ ی تاریخ است. سه گزارش ‌گر گاردین در گفت و گو با اساتید دانشگاه، ۱۰ اندیشه‌ ای که مسیر تاریخ را عوض‌ کرده‌اند، به بحث گذاشته‌اند.


1 - افلاطون

فلسفه‌ ی افلاطون
در گفت و گو با انجی هابز، استاد فلسفه در دانشگاه واردیک
‌افلاطون اعتقاد داشت که همه ‌ی آدم ‌ها می‌خواهند به سعادت برسند و فلسفه‌ راهی است برای فهمیدن این ‌که چطور می‌توان سعادتمند شد. فلسفه‌ ی او در زمان خودش نظم جدیدی را پیشنهاد می‌کرد. یکی از رادیکال ترین افکار او، برابر انگاشتن سعادت و خوشبختی با هارمونی درونی روان انسان‌ هاست.
اگر به اشعار هومر و دیگر شاعران یونانی که قبل از او زندگی می‌کردند، نگاه کنید؛ متوجه می‌شوید که پیش از افلاطون، خوشبختی مساله ی بیرونی بود و نه ذهنی. افلاطون گفت که عدالت و فضیلت در حقیقت در باطن ماست و در روح ما جا دارد.
ایده‌ی او پس از آن توسط مسیحیان بسط داده شد که نتیجه‌ا‌ش مفهوم «آگاهی» بود. این ایده، یکی از مهم‌ترین جریانات در تاریخ اخلاق و مذهب غرب است که تاثیر قابل توجه‌ای بر گسترش مسیحیت گذاشت.


2 - گالیله

نظریه ی مرکزیت خورشید در جهان (کوپرنیکی)
در گفت و گو با رابرت مسی، عضو انجمن سلطنتی ستاره شناسی
اگرچه گالیله اولین کسی نبود که گفت زمین به دور خورشید می‌چرخد (حتا کوپرنیک هم اولین نفر نبود، طبق اسناد موجود، ستاره شناسی یونانی به نام آریستاکوس ۱۲۰۰ سال پیش از گالیله، این نظریه را مطرح کرده بود) اما کشف او به تئوری گردش زمین به دور خورشید، سندیت بخشید.
نظریه او پایه‌های اثباتی قدرتمندی داشت. او لکه های روی خورشید را کشف کرد و یکی از اولین افرادی بود که به وجود ماه‌هایی در سیاره‌ی مشتری پی برد.
این یافته‌ها نشان داد که زمین، تنها مرکز جهان نیست. او همچنین متوجه شد که کهکشان راه شیری، صرفاً یک مرکز تابش ندارد، بلکه متشکل از ستارگان متعددی است. این‌ها بزرگترین دستاوردهای عرصه‌ی ستاره شناسی است. مهم‌ترین کاری که گالیله انجام داد گشودن راه اندیشه‌ی کنکاش علمی در ستارگان با تلسکوپ و توانایی دیدن چیزهایی است که با چشم غیر مسلح نمی‌توان دید.


3 - ایزاک نیوتن

نظریه گرانش عمومی
در گفت و گو با مارتین ریز، پروفسور کیهان شناسی و فیزیک نجومی و استاد دانشگاه کمبریج
تئوری نیوتن، اولین سند برای اثبات این فرض بود که ریاضیات می‌تواند در فهم جهان طبیعی نقش داشته باشد.
حالا می‌توانیم کسوف را از یک قرن قبل، پیش بینی کنیم چون نظم مدار سیاره‌ها بسیار ساده است. اگر نیوتن نبود، شاید یک قرن یا بیشتر طول می‌کشید تا کسی پیدا شود و این نظریه را مطرح کند.
مفهوم نظم جهان (این‌که جهان تابع قواعد ریاضی است) در فرهنگ قرن هجدهم بسیار مهم بوده، نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتن هنوز هم اساس برنامه هایی است که هدف شان فرستادن کاوشگران فضایی به سیاره‌هاست.


4 - رنه دکارت

می‌اندیشم، پس هستم
در گفت و گو با جان کاتینگهام، پروفسور رشته‌ی فلسفه در دانشگاه ریدینگ و همکار گروه «یاران دکارت» کمبریج
دکارت با اعلام «‌می‌اندیشم، پس هستم»، موضوع اندیشیدن را در موضوع اصلی کنکاش قرار داد. او به جای آغاز بحث وجودی از فیزیک و جهان طبیعت، به سراغ اهمیت اندیشه‌ی فردی رفت و بین ذهن و ماده تفاوت قائل شد: محدوده ی علم که قابل اندازه‌گیری است و بخشی از واقعیت که نمی‌توان آن را به علم تعمیم دارد. این بخش اندیشه و آگاهی نام دارد.
دکارت را به درستی پدر فلسفه‌ی مدرن دانسته‌اند. دیدگاه او درباره ی اندیشه و آگاهی که آن را خارج از حوزه‌ی علم قرار داد، ایده ی بسیار مهمی بود که هنوز هم به آن می‌پردازیم. تفکر دکارت، امکان مطالعه‌ی جدی درباره ی ادراک و روانشناسی را فراهم آورد.


5 - آدام اسمیت

اقتصاد آزاد آدام اسمیت
در گفت و گو با جوزف استیگلیتز، برنده جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۱
ایده ی بزرگ اقتصاد آدام اسمیت، یا یکی از لایه‌های آن، این بود که اگر افراد، شخصاً تمایل داشته باشند، توسط دست نامرئی به خیر عمومی می‌رسند. این نظریه، انقلابی در عرصه‌های اقتصادی بود. چون می‌گفت که برای تامین رفاه عمومی، نیازی به یک دیکتاتور خیرخواه نیست، بلکه فقط تجارت می‌تواند این هدف را محقق کند.
تئوری اسمیت زمینه‌ساز تاچرسیم و ایده‌هایی است که بانک جهانی در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار می‌دهد. همچنین در لابه لای سیاست‌های بوش هم می‌توان تاثیر افکار اسمیت را دید. اما نظریه‌ی آدام اسمیت لایه‌ی دومی هم دارد که فعالان اقتصاد آزاد کمتر درباره‌اش حرف می‌زنند. این لایه از افکار اسمیت بر لزوم مداخله‌ی دولت ها در بعضی از زمینه ها تاکید می‌کند.
اگر‌ چه ایده‌ی «دست نامرئی» حالا دیگر اعتبارش را از دست داده است، اما همچنان تاثیرات بد و خوب زیادی دارد. به کمک ایده ی اسمیت، ما قدرت تجارت را درک می‌کنیم اما کم رنگ شدن مرزهای تجارت، با هجوم سوبسیدهای کشاورزی به کشورهای در حال توسعه همراه بوده است که در نتیجه‌ی آن، ظرفیت های کشاورزی در این کشورها نابوده شده و خط وقوع خشکسالی افزایش یافته است.


6 - مری ولستون کرافت

جنبش آزادی زنان
در گفت و گو با لین سگال، پروفسور روانشناسی و مطالعات جنسیتی در دانشگاه برک‌بک
«احقاق حقوق زنان» (۱۹۷۲) بسیار مهم است چون نشان می‌دهد که زن ها همیشه یک پای تفکر رادیکال و اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بوده‌اند. مری ولستون‌کرافت، منتقد همه ی ایده‌ هایی بود که به زعم او، مفاهیم زنانه را تحقیر می‌کرد.
تا پایان قرن نوزدهم، زنان درگیر رادیکالیسم ولستون کرافت بودند(او اعتقاد داشت که زنان هم مثل مردان باید زندگی آزادانه را انتخاب کنند.) اما ظهور موج‌ دوم فیمینستی، تا دهه‌ی ۱۹۶۰ طول کشید تا زنان بار دیگر به اندیشه‌های ولستون کرافت باز گردند. سال‌های زیادی طول کشید تا این ایده در کل جهان گسترش یابد.
ولی فکر می‌کنم اگر ولستون‌کرافت هم نبود، کس دیگری پیدا می‌شد که این ایده را مطرح کند. او نقش مهمی داشت اما در مورد این ایده خاص، معتقد نیستم که تک چهره ها مسیر تاریخ را عوض کرده‌اند.


7 - کارل مارکس

تحلیلِ مارکسیستی از کاپیتالیسم
در گفت و گو با تونی بن، نویسنده و سیاستمدار
این تحلیل مارکس، اهمیت زیادی دارد، چرا که توسعه‌ی کاپیتالیسم در جهان مدرن را مورد مطالعه قرار داد. به گفته‌ی مارکس، تضاد اصلی در جهان بین نژادها و جنسیت ها اتفاق نمی‌افتد، بلکه تضاد اصلی بین ۹۵ درصد کسانی که ثروت جهان را تولید می‌کنند، با پنج درصدی است که مالک آن همه ثروت هستند.
تحلیل او درباره‌ی منشا قدرت، به وضوح نشان می‌دهد که مردمی که استثمار می‌شوند، خود در شکل‌گیری آن نقش دارند. او بهترین توضیح را درباره ی آن چه در زمان خودش در جریان بود ارایه داد، تحلیلی که حتا در مورد وضعیت امروز هم صادق است. اگرچه کاپیتالیسم امروز قوی‌تر از هر زمانی است، اما مردم دارند می‌فهمند که منشاء قضیه کجاست.
برای مثال او به مردم کمک کرد که بفهمند آمریکا، برای به دست آوردن نفت به عراق حمله کرد. و قضاوت اخلاقی او را فراموش نکنید، هر کسی می‌تواند کتابی درباره‌ی کاپیتالیسم نوشته باشد، اما او گفت این اشتباه است. من فکر می‌کنم اندیشه‌های مارکس، ارتباط تنگاتنگی با دموکراسی دارد.
استالین با تحریف اندیشه‌های مارکس، به توجیه دیکتاتوری خود پرداخت. اما به خاطر آن نمی‌توان مارکس را مقصر دانست. همان‌طور که تفتیش عقاید کلیساهای اسپانیا (در قرن نوزدهم) ربطی به عیسی مسیح ندارد، استالین هم قرابتی با مارکس ندارد.


8 - زیگموند فروید

نظریه ی ناخودآگاه
در گفت و گو با سوسی اورباک، روانکاو و پروفسور در رشته‌ی جامعه شناسی در مدرسه‌ی اقتصاد لندن
فروید درباره‌ی این مساله تحقیق کرد که رفتار انسان، توسط ناخودآگاه شکل می‌گیرد و به واسطه‌ی آن، فرد به سمت انجام اعمالی می‌رود که شاید در خود آگاه فرد لزومی بر انجامش نیست یا احساس نمی‌شود که خود فرد علاقه‌ای به انجامش داشته باشد.
فروید، اولین کسی بود که گفت اگر به انسان‌ها اجازه دهیم در یک محیطی حرف بزنند، در خواب‌ها و لغزش‌های زبانی خود چیزهایی را کشف می‌کنند که بسیار پیچیده‌تر و مهم‌تر از ماجرایی است که درباره‌اش صحبت می‌کنند.
او این فکر را مطرح کرد که ما می‌توانیم در ارتباط با دیگران کنجکاو باشیم، او ارتباط شخصیت با ذهن خود و ذهن دیگران را موضوع مطالعه قرار داد. تقریباً هر چیزی که ما درباره‌ی داستان‌های عاشقانه، هنر، فرهنگ، سینما، مشکلات جنسیتی می‌فهمیم، به نوعی لحظه‌ی فرویدی ربط پیدا می‌کند، لحظه‌ای که در آن ما متوجه می‌شویم که پیچیده‌تر از چیزی هستیم که فکرش را می‌کنیم.
حالا همه‌ی ما پسا‌فرویدی هستیم. ما معتقدیم که احساسات، بخش انتقادی چیزی است که فرد را بر می‌انگیزاند. حالا دیگر تمام بحث‌های مبتنی بر نژاد‌پرستی بی‌اعتبار شده‌اند.


9 - آلبرت انیشتین

نظریه نسبیت
در گفت و گو با پروفسور برایان کاکس
نظریه‌ی انیشتین به طور کل جهان را تغییر داد. شاید در نگاه اول به چشم نیاید اما نسبیت، نظریه بسیار محکمی است. نظریه نسبیت می‌گوید همچنان که چیزی به نام زمان جهانی وجود ندارد و اگر در یک جای مشخص صدای تیک تیک ساعت را بشنوید، صدای تیک تیک در مکانی دیگر، سرعتی متفاوت دارد؛ بنابراین همه چیز غیرقطعی و مبهم است.
و البته این نظریه بنیاد همه‌ی نظریه‌های مدرنی است که درباره‌ی عملکرد جهان ارایه شده است: مغناطیس، تراشه‌های سیلیکونی، ترانزیستورها و... همه نظریه‌هایی است که بر پایه‌ی نظریه‌ی نسبیت مطرح شده‌اند.
بدون نسبیت، ما نمی‌توانیم نگاه مدرنی‌ به جهانی که هم اکنون در آن زندگی می‌کنیم، داشته باشیم. برای مثال، سیستم جی پی اس (جهت یاب ماهواره‌ای) بسیار شگفت‌انگیز است، چون بر اساس اندازه‌گیری تاخیر زمانی بین حرکت ماشین شما و حرکت ماهواره‌ها برمدار خود، عمل می‌کند.


10 - تیم برنرزلی

وب جهان‌گستر
در گفت و گو با پروفسور جان ناوتون، استاد دانشگاه اوپن
در کمتر از دو دهه، فضای جهانی اینترنت از صفر به صدها و میلیارد صفحه (هیچ‌کس نمی‌داند چقدر!) رسید و به هر فردی امکان داد که ناشر یا گوینده باشد. فضای جهانی اینترنت، موزه‌ی لوور را به لپ تاپ‌های شما آورد و حفظ رازها و چیزهای محرمانه را بسیار بسیار دشوار ساخت.
تیم برنرزلی، کسی که در سال‌های ۱۹۸۹-۹۰ به تنهایی فضای جهانی اینترنت را خلق کرد، گوتنبرگ زمان ماست. گوتنبرگ دستگاه چاپ با حروف متحرک را در سال ۱۴۵۵ اختراع کرد و به اصلاح‌طلبی دینی کمک کرد، اتوریته‌ی کلیسای کاتولیک را زیر سوال برد و امکان پیشرفت علوم مدرن را فراهم ساخت و جهان را شکل داد.
وب، فضا و دستاوردی مثال‌زدنی است. تلاش برای برآورد اهمیت بلند مدت ‌وب مثل تلاش برای پیش‌بینی تاثیر اختراع دستگاه چاپ است. کافی‌ست ۳۰۰ سال به عقب برگردیم تا اهمیت این دو را درک کنیم.


بن مایه :
+ رادیو زمانه، پور محسن

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

نتایج نظر خواهی و دو نظر خواهی جدید


سال گذشته یک نظر خواهی در وبلاگم قرار دادم، قبل از هر چیز از کسانی که نظرشون رو گفتند متشکرم، در کل 75 نظر داده شد که نتایجش به صورت زیر است.

" چه نوع گرایش و نظری نسبت به مذهب دارید؟ "
1 - مسلمانم و به تمامی اصول آن معتقدم 20 (26%)
2 – به خدا اعتقاد دارم ولی به پیامبران اعتقاد ندارم 18 (24%)
3 – زرتشتی هستم 13 (17%)
4 – مسلمانم ولی با برخی قوانین آن مخالفم 8 (10%)
5 – به خدا اعتقاد ندارم 8 (10%)
6 – مسلمانم ولی با آخوند های سیاسی مخالفم 4 (5%)
7 – مسلمانم ولی با تمامی آخوند ها مخالفم 2 (2%)
8 – مسیحی هستم 2 (2%)


امسال هم می خواهم دو نظر خواهی در وبلاگم قرار بدم، یکی با همان مضمون قبلی و دیگری در مورد مطالب وبلاگم.

" چه نوع گرایشی نسبت به مذهب دارید؟ "
1 – مسلمانم و با تمام احکام آن موافقم
2 – مسلمانم ولی با برخی احکام آن مخالفم
3 – زرتشتی هستم
4 – مسیحی هستم
5 – به خدا اعتقاد دارم ولی به پیامبران خیر
6 – اگنوستیک هستم ( نمی دانم خدایی هست یا خیر )
7 – اتئیست هستم ( به خدا اعتقاد ندارم )


"نظر کلی شما نسبت به مطالب وبلاگ؟ "
1 – بسیار بد
2 – بد
3 – متوسط
4 – خوب
5 – بسیار خوب

اگر انتقاد و یا پیشنهادی برای بهبود مطالب وبلاگ داشتید خوشحال می شم با من در میان بزارید. البته برخی در مورد مسائل مختلف نظراتی داشتند، به عنوان مثال برخی به من خورده می گیرند که "چرا نقد مذهب را می کنی؟ از خدا نمی ترسی؟" برخی از بی دین شدن ملت می ترسند و برخی می گویند "این حرفا یاسین خوندن تو گوش خره، این ملت آدم به شو نیست." و برخی تشویق به ادامه ی کار. یا اینکه دوستی به من می گفت "چرا فکر می کنی همه چیز رو می دونی؟" !!!
سعی می کنم در یک پست دلیل و اهمیت نقد مذهب رو بگم شاید دوستان قانع شدند، شاید هم اون ها دلیل قانع کننده آوردند و من قانع شدم.
به هر حال از شنیدن نظرات موافق یا مخالف خوشحال می شم، برای من تبادل نظرات اهمیت داره.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

سالروز تولد کارل مارکس



امروز سالروز تولد یکی از بزرگترین و مشهورترین فلاسفه ی جهان است. بسیاری از کمونیست‌های جهان نظریاتی هم‌سو و موافق با نظریات مارکس دارند که این نظریات را در قالب مارکسیستی ارائه می‌کنند. از جمله، مشهورترین نظریه مارکس درباره تاریخ که در خط اول مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است جملهٔ: «تاریخ تا کنونی، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» می‌باشد.

در ادامه ی پست قسمتی از زندگی نامه ی وی را گردآوری نموده ام.



کارل هانریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) در تاریخ پنجم می ( مصادف با شانزدهم اردیبهشت ) 1818 در شهر تریر آلمان دیده بر جهان گشود. پدر و مادرش یهودی بودند ولی به هنگام کودکی مارکس به علت سخت گیری هایی که به یهودیان می شد به مسیحیت گرویدند و خود را یک پروتستان معرفی نمودند.

مارکس در شهر های بن، برلن و ینا به تحصیل تاریخ، حقوق و فلسفه پرداخت و در سال 1841 از دانشگاه ینا دکترای فلسفه گرفت. تز دکترایش درباره ی اختلاف فلسفه ی طبیعت دموکریتوسی و اپیکوری بود. در این دوره مارکس یک ایده الیست هگلی بود و در برلین به حلقه ی هگلی های چپ تعلق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تاثیر زیادی بر سیر تحول اندیشه مارکس گذاشت. این تاثیرات را می‌توان به وضوح در دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴ و به صورت پخته‌تری در سرمایه مشاهده کرد.

او مبارزه عملی سیاسی و فلسفی را به همراه رفیقش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابات ۱۸۴۸ «بیانیه کمونیست» را به رشته تحریر در آورد. مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده آلیسم آلمانی و هگلی‌ها جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتا دبیر این انجمن شد. او اولین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.

او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و در همانجا نیز درگذشت. بسیاری از این سال ها را با ناداری جانکاهی دست به گریبان بود و بیماری و مرگ فرزندان بر تلخی زندگی او می افزود. گهگاه درآمدی از نگاشته هایش تحصیل می کرد لیکن براستی، بیشتر از راه کمک های انگلس گذران زندگی می کرد. بیماری و ضعف اجازه نداد مارکس بیش از یک جلد کتاب "سرمایه" را در حیات خود منتشر کند، و جلد دوم و سوم آن را انگلس مدتها پس از مرگ وی از روی یاداشت هایش گرد آورد. با وجود این مسائل، رهبری وی بر جنبش سوسیالیسم انکار ناپذیر بود و در زمان حیاتش بر جایگاه قدیسی و پیامبری بر نشست. مارکس و انگلس در ترویج و تبلیغ اندیشه های کمونیستی در سراسر زندگی خود دوست و همکار یکدیگر بودند و همکاری آن دو براستی چنان نزدیک و صمیمانه بود که سخت می توان سهم هر یک را در پروراندن اصول عقاید کمونیسم باز نمود.

فردیش انگلس در کنار قبر وی در گورستان گیت لندن در 17 مارس 1883 می گوید:
"١٤ مارس، يک ربع به ساعت ٣ بعدازظهر، بزرگترين انديشمند روزگار ما از انديشيدن باز ايستاد. فقط دو دقيقه او را تنها گذاشته بوديم، همينکه به اتاق آمديم، ديديم که آرام روى صندلى خوابيده است - اما اين بار براى هميشه. ..
همانطور داروين به قانون تکامل جهان ارگانيک و موجودات زنده پى بُرد، مارکس هم قانون تکامل تاريخ بشر را کشف کرد؛ اين حقيقت ساده را که تا قبل از او در زير کوهى از ايدئولوژى پنهان شده بود، اين حقيقت که بشر پيش از آنکه بتواند به سياست، دانش، هنر، دين و جز اينها بپردازد، بايد بخورد، بياشامد، سرپناه و پوشاک و غيره داشته باشد؛ اين که بنابراين توليد وسايل مبرم مادى، و نتيجتاً ميزان رشد اقتصادى کسب شده توسط هر مردم معيّن يا در هر دوره معيّن، آن زيربنايى را تشکيل ميدهد که بر روى آن، دولت، مفاهيم حقوقى، هنر و حتى نظرات آن مردم در مورد مذهب تکامل پيدا کرده‌اند... و در پرتو اين نور است که بنابراين بايد همه اينها را تبيين کرد، نه برعکس، آنچنان تا حال شده است.
اما اين همه‌اش نيست. مارکس قانون ويژه حرکت ناظر بر شيوه توليد سرمايه‌دارى عصر حاضر و آن جامعه بورژوايى که زاده اين شيوه توليد است را هم کشف کرد. کشف ارزش اضافه، ناگهان مسأله‌اى را روشن کرد که هم اقتصاددانان بورژوا و هم منتقدين سوسياليستى که در صدد حلش بودند در تمام بررسى‌هاى قبلى، در تاريکى کورمالى‌اش ميکردند ..."

عقاید او که در زمان خودش نیز طرفدار بسیاری یافتند، پس از مرگ توسط کسان بیشتری تبلیغ می‌شدند. با پیروزی و قدرت گیری بلشویک‌ها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم از مردم دنیا زیر حکومت کسانی که خود را «مارکسیست» می‌دانستند، زندگی می‌کردند. رابطه این «مارکسیست»های متعدد با اندیشه مارکس مورد اختلاف نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

هنوز احزاب و افراد و آکادمیسین‌های بسیاری خود را مارکسیست و یا کمونیست می‌دانند.


بن مایه:
خداوندان اندیشه ی سیاسی ( جلد سوم )
+ Wikipedia
+ مارکس انگلس

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

گرامیداشت روز جهانی کارگر







اول ماه مه ( 12 اردیبهشت )، روز جهانی کارگر را به همه ی مردم، بلاخص کارگران تبریک می گویم.
همان طور که می دانید این روز یادمان شورش کارگران آمریکائی در اول ماه مه ۱۸۸۶ در شیکاگو است و هر ساله در بسیاری از کشور ها گرامی داشته می شود.

من در وبلاگم بیشتر به نقد مذهب می پردازم، ولی سعی می کنم در آینده مطالبی نیز در مورد احزاب کارگری و کمونیستی بنویسم.

متاسفانه بسیاری از مردم تنها چیزی که در مورد کمونیست ها می دانند اتئیست ( بی خدا ) بودن آن هاست، البته برخی همین را نیز نمی دانند!